ebratha
عبرتها
 
 

شنيدم يكي از اغنيا پسر داماد نمود مجلس مفصلي بپرداخت و بسيار غذا و طعام نهاد و تفاخر همي نمود چندين كرور در شبي  هزينه كرد به وجه اسراف ، به وقتي كه مردم در مضيقه بودند از آب و نان و كار و خانه پس از ضيافت به گرداندن عروس تصادفي رخ داد و عروس و داماد بمردند و جمله ماتمزده شدند .

شاديت در جمع اين دلخستگان               مي زند آتش به جان دوستان

گر  حرام   است   و تفاخر ابلهي              ور حلال  آهسته باپيوستگان

گرمرو رفتي ميان اين كوير                  كي شوي  از رستگاران رستگان

هم بر اين مبالغ توانستي ده يا بيشتر جوان نكاح بستي و شغل و خانه بدادي دريغا كه انديشه ديگرانت نيست لاجرم عروسي به عزا مبدل سازي

گرتواني جان ببخشي جان ببخش      از  كرم  در و  زر  و مرجان ببخش

پاره اي   احوال مسكيـنان بپرس      غير اشك و رحم چندي نان ببخش

 

 

 





ادامه مطلب......

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | 4 نظر

 

حكايت1

هم در داراب به سال  1330 زني داراي مال و خدم وحشم فراوان بود ، در ناحيه سرشناس و نشسته بر سر نعمت بي قياس و چندين طايفه از خرد و كلان وامدار بود تا سخني از سر كبر بر زبان آورد :كه اگر بند بردارم مهره تسبيحشان نماند و همه فرو ريزند با آنهمه نعمت تكدي مي كرد و محتاج شده بود به چادر سري

ز كبر و حرص مي بايد رهايي   

                                        چرا بر روي سندان ميزني مشت

چنين بوده است رسم روزگاران

                                     هزاران چون تو مي آورد و مي كشت

 زوال قدرت و نعمت مهياست

                                   بخاك افتاده بس زور آوران پشت



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | 2 نظر


...

حکایت 1

پسری بود که او را در گذرگاه دیدم محبت و اکرام نمود و ماهی بر نیامده دیدم سخت دردمند به بیماری صعب العلاج گرفتار و عاقبت کار به جراحی کشیده هیچ نگفتم تا مادر گفت حرفی زد و من حساس نباید می گفت از سر شب تا به صبح اشک ریخته و نفرین کردم مدتی نگذشته پشیمان شدم هر چه دعا می کنم سود ندارد گفتم شکستن آسان است و پیوستن دشوار .

                                                                               

سرو قامت یکی رشید پسر

بر یکی بوسه داد با اکرام

لکن افتاد ناگهان بیمار

سوخت از اندرون زپا افتاد

سوزن و تیغ و زخم و پایانش

عاقبت شد علیل و درمانده

مادرش گفت کردمش نفرین

سر شب تا سحر به اشک و به آه

لیک تا سرو خفته اش دیدم

بس دعا می کنم که برخیزد

لیک دیگر مراد پا نگرفت

در یتیمی نمود یاد پدر

عید بادا مبارکت در کام

آتش افتاد از یمین و یسار

مانده در بستر او به قرص و پماد

تا نشیند مگر که طوفانش

نو نهالی ز باغ خوابانده

سخنی گفت قلب من خونین

خواستم تا بکوبد این گمراه

بر گناهان خویش خندیدم

ناسزا گفته خون من ریزد

قوت از شربت و دوا نگرفت

مجموعه بهار-4



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | بدون نظر

 

 

 

والدین و  خواهر  وبرادر به قصد دیدار پسر که خدمت نظام رفته بود عازم شدند و در کنار جاده توقفی کوتاه ، مادر دید چیزی در آستین حرکت دارد و اعتنا نکرد .تا  رسیدند مادر پسر را دست در گردن کرد و ببوسید پسر بیافتاد ، عقربی کنار جاده به آستین مادر شده خروج کرد و پسر بنواخت همگان متحیر شدند .

 

سفیر مرگ را در آستین داشت

در آغوشش پسر یکباره جان داد

کنار جاده اش آرام برداشت

که عقرب را به گردنگاه بگذاشت 

 بهار 7   از  نویسنده

 



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | 2 نظر
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin
قالب وبلاگ