ebratha
عبرتها

: زني راشوي تاجر بمرد وپسر بزرگتر با  دختری  از  رزمی  کاران  عهد  بست  و  مبالغی  هنگفت  برداشت   ازكشور گريخت وهيچ اثري ونام ونشاني نگذاشت مادر مستاصل  شد  كسي اورابرزيارت عاشورادلالت كرد كه هرروز بخواند پس ازيكماه پول و آدرس فرستادوقول  مساعدت  داد.

ورزش رزمي نمودومست شد

 

باجواني بيوفا همدست شد

برده دارايي واموال مرا

 

كرده غارت دين ودل مال مرا

من نميدانم كجا باشد كنون

 

وارهانش يا رب از فصل جنون



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | بدون نظر

شيخي به رمضان قمارخانه رفت و به انواع موعظه و تهديد و تلطف يك يك به نماز برد آخر ماه گفت عزيزان عمر رمضان گذشت و از كار باز شديد .

مردي برخاست گفت اي شيخ شكر نعمت نكردي كه عمر ببطالت بود و سجد ه اي نمي كرديم نماز خوانديم و روزه ساختيم اگر ما را رها كني ما تا قيامت همچمنان دنبال تو روانيم .

پاكبازي به جهان شيوه رندا نه ماست

      دين نخواهيم كه تا سود و زياني بكنيم

لذت انس ببرديم و بـبـرديم قـمـار

        غيـرتم نيست اگر فكر قـراني بـكنيم



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | بدون نظر

-چگونه در دام گناهان گرفتار شده دست و پا مي زنم و راه نجاتي ندارم مرا كه در يك نگاه كوچك هزاران توبه داشتم چگونه اكنون در مقابل خطاهاي بزرگ درمانده شده ام ؟و چگونه خطاهايم تكرار مي شود .

اگر از اندوه خطاها تلف شوم عجيب نيست اگر دوري از پرودرگار مرا خاكستر كند دورنيست آيا اينان اشتباهات خود را نمي بينند كه اينهمه بمن تازيانه مي نوازند يا به طعنه ها جانم را ميكاهند چرا اين انسانها اينقدر كم طاقت شده اند و چرا با نيش زبان مرا مي آزارند .

سرزنشها و ملامتها ديگر چيزي از من باقي نگذاشته است . روانم بسيار آزرده و روحم خسته است اينك باز از درگاه تو اميد عفو و بخشش دارم عجيب است كه با اينهمه خطا ذرات وجودم متلاشي نشده اند و هنوز بهم چسبيده اند ......



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و دوم آذر 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | 2 نظر

پسری 7سال دختری  میخواست  به  مادر  و  خواهر  و  خاله  ملتجی  حاضر  نشدند   یک  بار  سراغ  پدر دختر  رفت 

رضایت  داد   و  گفت اگر  این  هفت  سال  به  جای  انان  نزد  من   امده  بودی  اینهمه  ضجر  و  دلتنگی  نداشتی  و  معطل  نمیشدی

پد  سیری  به  شیران  داشت  صحبت    بلی  دریا  و دل  و  صاحب  مروت 

جوانی  دید چون  یکرنگ  .  صادق    توکل  کرد  بر الله  رازق

 



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه بیستم آذر 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | بدون نظر

سرهنگ گفت : مرا به دوره عالی ( ستاد ) فرستادند و استاد از توحید پرسید شمه ای باز گفتم و احترام کرد و آهسته گفت : نکاح کرده چندی است فرزندی ندارم . او را به زیارت عاشورا دلالت کردم و نعمت یافت و مژده به خیر .

من ز چشمش یافتم نام و نشان

سبز گشته سینه از الطاف دوست

نور اندر نور خورشید درون

ورنه در این ظرف توحیدی نبود

سرو و ریحان و گل بیدی نبود

جز به ما از آنچه تابیدی نبود



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ شنبه پانزدهم آذر 1393 توسط مهرداد عزیز آبادی | یک نظر
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin
قالب وبلاگ